تبلیغات
...ریعان... - برای دوست و همکاری که به یادش خواهیم بود
...ریعان...
اللهم اجعلنا من انصار المهدی

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391

یک شنبه عصر یک روز دل گیر بود. رفته بودیم ترمینال بدرقه­ی یک دوست. این رفیق ما رفت تا مدتی، در نبود کوتاه، درس بخونه قول داده که برگردد. اما چشمم آب نمی خوره اون درسخون بشه!!! درسته دانشوری ولی کو دانش؟! کو علم؟! تا سحر بوده روزها هم همین طور بوده؟! مثل بی برنامه ریزی کار کردنش، مثل بی نظمیاش، مثل تنبلیاش و... اینجا هم آدمو دغ می ده. بعد از سلام و صلوات، از زیر قرآن ردش کردیم که بره؛ سوار شد، ولی این اتوبوس قصد حرکت کردن نداشت. همین جوری که از پشت شیشه اتوبوس در سرمای هوای قبل اذان مغرب داشتیم با اشاره با هم حرف می زدیم، به خیلی چیزها هم فکر می کردم. رفیق!!!، دوست داشتن!!!، با هم بودن!!!، جدایی!!!، غم!!!، انتظار!!!، پایان یا شروع دوباره!!...مرگ!!!...

و...
 اکرم سادات هاشمی
 
برای دوست و همکاری که به یادش خواهیم بود...
و خیلی چیزای دیگه...

وقتی زیاد به اطرافت گیر بدی و ذهن فلسفی داشته باشی، و بخوای ادای فلاسفه رو در بیاری و این کار عادتت بشه، میشه حال و روز  عین من. از کوچکترین اتفاق اطرافت دنبال برهان و ادله و ... هستی.

زیادی هم عمیق بودن دردسر سازها!!!...

خلاصه...

در این غروب دلگیر به این فکر می­کردم که چقدر سخته آدم یه رفیق خوب داشته باشه و قدرشو کم داشته باشه. به این فکر می کردم که چقدر جدایی سخته. چقدر این لحظات دلگیرن. گوش تیز کردم و سر برگردوندم ببینم از مسجد نزدیک ترمینال صدای اذان میاد یا نه، چشم افتاد به پرچم سیاه روی گنبد مسجد. دلم به یاد امام حسین افتاد؛ یاد اون همه عزیزی که یکی یکی ازشون جدا شد و فقط گفت: " رضا به رضاک " . اینجاست که آدم شرمنده میشه. اشکش جاری میشه. چه جور میشه انسان بود و این طور بود؟!امام حسین چی دید که این طوری عاشقانه هستیشو فدا کرد؟! اگه امام حسین انسانه پس من چیم؟! اگه امام حسین خلیفه الله هست، من شرمم میاد بگم منم خلیفه ام. چه جور میشه این جوری عاشق بود نمی دونم؟! با حسابای دو دو تا چارتای ما که جور در نیومد. ببینید شما می تونید داده به معادله بدین، جدول بکشین، ببرین رو نمودار جواب بگیر یا نه؟!!!!.... 

صدای اذان بلند شد. الله اکبر، الله اکبر...

خواستم برم سمت رفیق که بهش بگم باید برم نماز دید میشه، دیدم ماشین حرکت کرد. و ما برای آخرین بار تا مدتی نزدیک نظارگر روی ماهش بودیم و برای رفتنش دست تکان دادیم.

اشهد ان لا اله الا الله ...

سرمو زیر انداخته بودم  تا سوز هوا به پیشونیم نخوره، چشم افتاد به آسفالت نصف و نیمه کف خیابونو و تو فکر فرو رفتم؛ به یاد خاک افتادم به یاد زمین، جایی که از اونجا اومدیم و به اونجا هم بر می گردیم. این ذهن درگیر، با خودش به این فکر می کرد که، چقدر من برای خداحافظی آخر آمادم؟! چقدر جرعت دست تکون دادن برای این دنیا رو دارم؟! آیا شب بخوابم صبح حسرت دنیا رو دارم یا نه؟!!....

سحری این خدا حافظی مقطعی ایت آدمو به چه فکرا که نمی ندازه!!!

سحری به یاد سیر مطالعاتی و تفسیر خوندنای ناتموممون هستم تا برگردی. به یاد بحث کردنت هستم تا برگردی. به یاد جواب سوال دادندای عمیقت هستم تا برگردی. به یاد بررسی کار فرهنگیت که اگه سوزنت گیر میکرد، ریشه ای از خود حضرت آدم شروع میکردی و یکی دوسال شایدم بیشتر طول می شید که تموم بشه، هستم تا برگردی. به یاد سحری با سحر هستم تا برگردی. به یادت هستم تا برگردی. منتظرتم تا بیای و دوباره مشاوره های کلیدی بگیری. دعا می کنم درس بخونی و هر جایی هستی در پناه خدا موفق و موید باشی. 

یاحق




طبقه بندی: اخبار و اطلاعیه ها، 
ارسال توسط مدیر وبلاگ
موضوعات ویژه




هفته نامه
عضویت در هفته نامه

نظر سنجی
ارزیابی شما از این وبگاه؟





صفحات جانبی
لوگوی دوستان

ابزار اضافه